شهریور ۱۳۳۸ در تهران به دنیا آمدم. کودکی خود را در شهرک نهم آبان (سیزده آبان فعلی) سپری کردم. شهرکی نوساز که کارمندان راهآهن، ارتشیهای ردهپایین، معلمها و حاشیهنشینهای اطراف تهران توسط دولت به آنجا منتقل شده بودند. این شهرک دارای پارک، استادیوم ورزشی و کتابخانه… بود. هم اینها برای ما بچهها نعمتی بود که هرگز ندیده بودیم.
به قصه و داستان علاقه فراوانی داشتم، پایم به کتابخانه (کانون پرورش کودکان و نوجوانان) باز شد. کتابهای «قصههای خوب برای بچههای خوب» کاری کرد که هر روز بعد از مدرسه راهی کتابخانه میشدم. کمکم متوجه کلاسهای مختلف هنری مثل موسیقی، تئاتر، و… شدم. در کلاس تئاتر کتابخانه ثبتنام کردم و بهترین روزهای عمرم آغاز شد. هفتهای یک بار کلاس تئاتر راضیام نمیکرد، این بود که در «مرکز رفاه خانواده» که هم سالن تئاتر داشت و هم کلاس تئاتر، ثبتنام کردم. حالا دیگر همهٔ وقتم بعد از مدرسه در کلاسهای تئاتر و نمایشها میگذشت. هر موضوعی را که مربوط به تئاتر بود، با علاقهٔ فراوان مطالعه میکردم. زمان مثل باد گذشت و هجدهساله شدم. حالا دیگر تقریباً بیش از سنم تجربهٔ نمایشی اندوخته بودم. با بسیاری از روشها و سیستمهای تئاتری جهان آشنا شده بودم. بهعنوان مربی تئاتر به استخدام سازمان «مرکز رفاه خانواده» درآمدم.
نوجوانی و جوانی و…
یک گروه نمایشی از بچههای محل درست کردم. اولین نمایشنامهٔ خود را بهنام «انگلها» نوشتم که در سالن تئاتر «مرکز رفاه خانواده» اجرا شد. وقتی نمایش مورد استقبال قرار گرفت، دومین نمایشنامه بهنام «سیاهگوش» را برای کودکان و نوجوانان نوشتم و کارگردانی کردم.
در کنار این کارها بهعنوان بازیگر در سالنهای حرفهای هم کار میکردم، مثل بازی در نمایش «دیوار چین» بهکارگردانی داریوش فرهنگ در تئاتر شهر، و نمایش «همشهری» بهکارگردانی مهدی هاشمی در تالار آینه و… .
دلم میخواست نمایشنامههایم را در سالنهای معروف شهر به اجرا بگذارم، از اینرو چند قصه را که دوست داشتم به نمایشنامه تبدیل کردم و به صحنه آوردم، مثل:
قصهٔ «حقیقت و مرد دانا» نوشتهٔ بهرام بیضایی که با کارگردانی خودم در سالن مرکزی «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» در سال ۱۳۵۶ اجرا شد.
قصهٔ «ماهی سیاه کوچولو» نوشتهٔ صمد بهرنگی که با کارگردانی مشترک منصور خلج و من در تئاتر شهر در سال ۱۳۵۷ به صحنه آمد.
انقلاب شد و فضای تئاتر منقلب. در این دوران چندین نمایشنامه خیابانی نوشتم، از آنها سه نمایشنامه بهصورت کتاب منتشر شدند:
نمایشنامهٔ «کوپن» انتشارات بهمن ۱۳۵۸
نمایشنامهٔ «انقلاب و ضدِانقلاب» انتشارات بهمن ۱۳۵۸
نمایشنامهٔ «بهاران خجسته باد» انتشارات بهمن ۱۳۵۸
اولین نمایشنامهٔ مستند خودم را بهنام «زندان اطفال» نوشتم و کارگردانی کردم. این نمایش در ادارهٔ برنامهٔ تئاتر و همچنین در دانشگاه هنرهای دراماتیک در سال ۱۳۵۸ روی صحنه رفت. هنگام اجرای همین نمایش بود که بهنام «انقلاب فرهنگی» به دانشگاه حمله شد و با چوب و چماق وسایل نمایش را شکستند و چه ساده دلم شکست.
بعد از بازی در نمایشنامهٔ «هوراتیها و کوریاتیها» نوشتهٔ برتولت برشت بهکارگردانی حمید مظفری در تالار رودکی، سال ۱۳۶۰ بود که متوجه شدم اجازهٔ کار ندارم. دو سالی پرندهای بودم که نمیتوانست پرواز کند، قبل از آنکه از فراق پرواز بمیرم، تصمیم به مهاجرت گرفتم.
سال ۱۹۸۷ به آتن، یونان رسیدم. کلاس تئاتر برای پناهندگان گذاشتم. بعد از شش ماه نمایش «رهایی پرندگان صلح» را نوشتم و کارگردانی کردم. این نمایش با حمایت «وزارت فرهنگ و هنر یونان» در آکروپولیس اجرا شد. نمایش بدون دیالوگ بود. داستان به کمک تصویر، صدا، و حرکت بیان میشد. نمایش مورد استقبال قرار گرفت و دیپلم افتخاری هم از طرف «وزارت فرهنگ و هنر یونان» نصیبم شد.
سال ۱۹۸۸ به ونکوور، کانادا رسیدم. برای دو گروه سنی دو کلاس تئاتر گذاشتم. بعد از یک سال این نمایشها را نوشتم، کارگردانی کردم و به صحنه آوردم:
نمایش «بچهها بیایید با هم گل بکاریم» (برای کودکان و نوجوانان)، ونکوور، ۱۹۸۹
نمایش «بچهها نوروز» (برای کودکان و نوجوانان)، ونکوور، ۱۹۹۰
نمایش «بشنو از نی» ونکوور، تورنتو، ۱۹۹۰
نمایش «قصههای جنگل» (برای کودکان و نوجوانان) ونکوور، ۱۹۹۳
نمایش «پاسخهای ملانصرالدین» ونکوور، ۱۹۹۷
نمایش «نگاه سوم» ونکوور، ونکوور، ۱۹۹۸
سالهای بسیار قبل، بعد از گرفتن دیپلم آرزو داشتم که به دانشگاه بروم و تئاتر را بهصورت آکادمیک فرا گیرم. در سالهای ۱۳۵۷-۱۳۵۸ یک سالی در دانشگاه هنرهای دراماتیک بودم که «انقلاب فرهنگی دانشگاه» را برای همیشه بست. حالا فرصتی بود که در کانادا این کار را انجام دهم. در داگلاس کالج ثبتنام کردم و دانشجوی رشتهٔ تئاتر شدم.
در کلاسها اتفاقهای جالبی میافتاد. بسیاری از دروس را میدانستم و در کلاسهای بازیگری از دیگران بسیار جلوتر بودم. استادان متعجب میشدند و میپرسیدند تو کیستی؟ جواب میدادم هیچکس، فقط عاشق تئاترم.
روزی یکی از همکلاسیها را راضی کردم که با هم نمایشی به انگلیسی بنویسیم. ناباورانه خندید ولی قبول کرد. بعد از شش ماه نمایش «کابوسهای یک رانندهتاکسی» را نوشتیم. وقتی استاد نمایشنامه را خواند، چنان شوکه شد که کپی آن را به بقیهٔ استادان داد. آن سال نمایشنامه از طرف دانشگاه انتخاب شد تا به صحنه بیاید. رسماً از من دعوت شد تا کارگردانی نمایش را بهعهده بگیرم. با خوشحالی پذیرفتم. دانشجویان کلاس بازیگری و کلاس دکورسازی به من سپرده شدند. پایان آن ترم در سال ۱۹۹۸ و ۱۹۹۹ نمایش به صحنه آمد، هم در دانشکده و هم در سالنهای تئاتر شهر.
اتفاقهای ایران مرا واداشت که نمایش فارسی بنویسم تا با آنان ارتباط بیشتری داشته باشم. پس نوشتم و کارگردانی کردم:
نمایش «نوعی از هنر، نوعی از اندیشه» ونکوور ۲۰۱۰
نمایش «ماسک» ونکوور، ۲۰۱۰
از سال ۲۰۱۰ به فکر افتادم تا انجمنی هنری–ادبی تأسیس کنم تا هنرمندان ایرانی ارتباط بیشتری با هم داشته باشند؛ «انجمن هنر و ادبیات» تأسیس شد.
جلسات داستانخوانی ماهانه برقرار شد. فعالیتها به کمک هم به شکل مطلوبی پیش میرفت. من هم فعالانه فیلم و نمایش میساختم و عرضه میکردم.
نمایش «ماسک»، ونکوور، ۲۰۱۰
فیلم نگارهای سهراب، ونکوور، ۲۰۱۱
فیلم «ابرها و یادها»، ونکوور، ۲۰۱۲
فیلم «فروغ بهروایت تصویر»، ونکوور، ۲۰۱۳
فیلم «آشوری بهروایت آشوری»، ونکوور، ۲۰۱۴
نمایشنامهٔ «مسیح دریاچهٔ آبی» بر اساس قصهٔ مسعود نقرهکار، ونکوور، ۲۰۱۵
نمایشنامهٔ «واخوان»، ونکوور، ۲۰۱۷
نمایشنامهٔ «ما زندهایم»، ونکوور، ۲۰۲۲
در این میان دو کتاب دیگر هم منتشر کردم:
«تبار حاجی فیروز و غلام» انتشارات آفتاب، نروژ، ۲۰۲۱
«ریشهها و نشانهها در نمایش میر نوروزی» نشر رها، ونکوور، کانادا ۲۰۲۲
اجرای نمایشنامهٔ «میر نوروزی»، ونکوور ، ۲۰۲۳
برخی وقتها داستان میشوم گاهی هم شعر، البته آنها به سراغم میآیند و من هم مینویسمشان. در طول این سالها نقد تئاتر و مقالات هم زیاد نوشتهام که در نشریات مختلف منتشر شدهاند.
انگار تا نفس هست راه باید رفت.